تعیین موفقیت زندگی هر فرد را باید با میزان دستیابی او به اهداف شخصیاش سنجید.
نکات کلیدی
- هرچند آرمانها ذهنیاند، اما یک سبک زندگیِ انتخابشده و رضایتبخش—حتی اگر دیگران با آن موافق نباشند—میتواند موفقیت تلقی شود.
- معیارهای خاص ما برای موفقیت به ارزشهای اجتماعی، سیاسی، آموزشی و مذهبیمان پیوند نزدیکی دارد؛ به یک کلام، به ایدئولوژی ما.
- بیشتر نویسندگان هنگام سخن گفتن از موفقیت از الگوی کسبوکار بهره میگیرند—الگویی که بیش از هر چیز بر ارزش پولی و ثروت تأکید دارد.

آیا میتوانید خود را موفق بدانید اگر تنها کاری که احساس میکنید در زندگی انجام دادهاید ازدواج و داشتن فرزند باشد؟ یا اگر با وجود شکستهای بسیار، دستکم کارتان به خیابانخوابی نکشیده باشد؟ یا حتی اگر کارتان به زندگی در خیابان هم کشیده باشد؟
در وضعیت بیخانمانی، بعید است خود را موفق بدانید؛ بهویژه اگر کارتان به گدایی سکهریزی برای خرید یک همبرگر—یا آبجو—بکشد. با این حال، پرسیدن این نکته حیاتی است که چه کسی در نهایت اختیار داوری درباره میزان موفقیت زندگی شما را دارد؟
و وقتی به این پرسش میاندیشید، احتمالاً درمییابید که هر یک از ما نگاه خاص خود را به موفقیت داریم. افزون بر این، معیارهای ما به ارزشهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی و مذهبیمان—یا همان ایدئولوژیمان—گره خوردهاند. و ناگزیر، اینگونه آرمانها ذهنیاند. از سوی دیگر، از آنجا که داوریهای مردم درباره موفقیت به آرمانهایشان پیوند خورده، بنابراین تجربه یگانه شخصی که موضوع ارزیابی است باید بیشترین وزن را در «حکم نهایی» داشته باشد.
با این همه باید اذعان کرد که بخش عمده ادبیات عامهپسند در این باره—هنوز حتی یک اثر دانشگاهی در این زمینه نیافتهام—تقریباً منحصراً بر معیارهایی تکیه دارد که از الگوی کسبوکار اخذ شدهاند. و این الگو عمدتاً با میزان درآمد یا ثروت انباشته سروکار دارد.
در چارچوب خانواده نیز، موفقیت معمولاً بر پایه این سنجیده شده که فرد تا چه اندازه نانآور خوبی برای همسر و فرزندانش بوده است. بااینحال، برخی نویسندگان به اندازه ثروت از شهرت (یا تحسین) سخن میگویند، در حالی که تعداد نسبتاً کمی از خوشبختی حرف میزنند. و اگر هم بزنند، غالباً آن را پیامد مستقیم رفاه مادی میدانند—برداشتی که بیتردید محل بحث است.
این نوشته، با رویکردی اساساً اگزیستانسیالیستی، استدلال میکند که معیار سنجش موفقیت (ذهنی) یک زندگی باید دستیابی به اهداف شخصی—چه دیگران بپسندند و چه نه—باشد. دستکم در مقام نظری، حتی فردی که در خیابان زندگی میکند، اگر آگاهانه انگیزه غالبش رد کردن قواعد نهادهای اجتماعی بوده و سبک زندگی برگزیدهاش برای خودش بهنحوی رضایتبخش باشد، باید موفق تلقی شود.
پرسش از تلاشها برای روشن کردن موضوعی که در برابر دستهبندی قطعی مقاومت میکند
تعریف مریام-وبستر از «موفقیت» نمونهای نسبتاً معمول از شیوهای است که فرهنگنامهها آن را وصف میکنند. این امر نشاندهنده میزان ذهنی بودن این مفهوم است، و من آن را بهعنوان نمونهای از پیچیدگیِ غنی—اما حلناشدنی—این اصطلاح به کار میگیرم.
برای بسیاری، موفقیت یعنی رسیدن به هدف، انجام دادن کاری، یا بهگونهای دیگر به ثمر رساندن آنچه قصد انجامش را داشتهاند—در یک کلام، چیزی وقتی موفقیت محسوب میشود که نتیجهاش خوب، مطلوب یا مساعد باشد. فراتر از این، تعریف موفقیت امری شخصی است.
توجه کنید که مریام-وبستر چگونه با دو بار بهکار بردن واژه «یا» احتیاط میکند. با گفتن اینکه «بسیاری» آن را به یکی از سه شیوه میبینند، تعریف خود را با اشاره به اینکه نتیجه ممکن است به یکی از سه شکل «درآید» بسط میدهد. و سپس—گویی نمیتواند دقیقتر تعریفش کند—سخنش را با همان شرط احتیاطی بالا به پایان میبرد.
نیز توجه داشته باشید که هرچند بیشتر نویسندگان به ابعاد اخلاقی موفقیت میپردازند، مریام-وبستر از اشاره به این وجه پرهیز میکند؛ بیتردید چون تعریف «اخلاقی» در اینجا نیز امری ذهنی و شخصی است.
دستگاه اخلاقی هر کس ممکن است با دیگری سازگار نباشد، زیرا هر کدام خود را به دستورالعملها و اصول متفاوتی متعهد میدانند. و فرهنگنامهها اختیار آن را ندارند که مستقل از کاربردِ رایج، احکام اخلاقی صادر کنند.
به پرسش گرفتن پیشفرضهایی که میکوشند این مفهوم را «غیرشخصی» کنند
برای نمونه، نویسندهای مدعی است که موفقیت وقتی دستیافتنی است که «در همه جنبههای هر کاری که میکنید، نهایت تلاش خود را به کار ببندید.» و این موضعی است که چندین نویسنده اتخاذ کردهاند. اما منطقیاش این است: چرا باید کسی برای کاری که برایش هیجانانگیز یا مهم نیست، یا برایش اهمیتی ندارد و هیچ الزامی هم در انجامش ندارد، حداکثر تلاش را صرف کند؟
کمالگرایی بهسختی خصیصهای مطلوب است—بیشتر باری بر دوش است—و افزون بر این، هیچ ارتباط ذاتی با احساسِ موفق بودنِ افراد ندارد.
بهطور کلی نویسندگان جانب سوگیریهای خود را درباره موفقیت گرفتهاند و بیش از آنکه این انتزاع را ملموس کنند، ارزشهای خود را آشکار کردهاند. این تنها یک نمونه است در مقالهای با عنوان «۱۹ تعریف موفقیت که هرگز نباید نادیده بگیرید» (۲۰۲۱). همه ۱۹ مورد را فهرست نمیکنم؛ چند نمونه برای مقصود من کفایت میکند:
- موفقیت یعنی همیشه بهترینِ خودت را ارائه بدهی [معیاری که از همه پرتکرارتر است]؛
- موفقیت یعنی داشتن جایی که بتوانی آن را «خانه» بنامی؛
- موفقیت یعنی فهمیدن تفاوتِ نیاز و خواسته؛
- موفقیت یعنی باور داشته باشی که میتوانی (و ظاهراً همین، موفقیتت را تضمین میکند—اما من میافزایم که این دیدگاه نادیده میگیرد که در واقعیت، هیچکس نمیتواند هرچه میخواهد انجام دهد یا باشد)؛
- موفقیت یعنی آموختن اینکه گاهی باید «نه» بگویی؛ و
- موفقیت یعنی بدانی زندگیات سرشار از فراوانی است (باز هم همان آرمانگرایی نویسنده؛ اما ببینید آیا میتوانید کسی را که در فقر، با والدینی بهشدت معتاد و آزارگر، زندگی میکند قانع کنید).
کسانی که درباره موفقیت نوشتهاند به «درجهها»ی موفقیت نمیپردازند. آنها موفقیت (همچون شکست) را یا حاضر میبینند یا غایب. چنین رویکردی همه پیچیدگیهای مربوط به اینکه یک انسان خاص درباره دستاوردهایش چه احساسی دارد، یا اصلاً چه چیز را دستاورد میداند، سادهسازی میکند—یا از آن چشم میپوشد.
رسیدن به تعریف خودتان از موفقیت
باید تأکید کرد که برداشت هر فرد از موفقیت بهشدت از ژنتیک و فرهنگ او اثر میپذیرد. در نتیجه، خودارزیابی او شاید اصیل نباشد، زیرا ممکن است حاصل تأمل عمیق و جستوجوی درونی نبوده باشد.
در بیشتر عمرم، تعریف من از موفقیت بسیار محدود بود. این تعریف شامل آن میشد که مردم نامت را بدانند و آنقدر پول—یعنی پول زیاد—داشته باشی که بیپایان کیفهای برند و ماشینهای بزرگ بخری. این تعریفی نبود که خودم برگزیده باشم، بلکه از کودکی از راه فیلمها، مجلات سلبریتیها و نظام آموزشیمان به خوردم داده شد. و من هم بیکموکاست پذیرفتمش.
اما برای اینکه با خودت صادق باشی—نه اینکه صرفاً همرنگ جماعت شوی—لازم است کشف کنی که با توجه به سرشت، علایق و استعدادهای ذاتیات میخواهی محور زندگیات چه باشد. سپس با سنجش میزان تحققِ اولویتهایت، میتوانی راستیآزمایی کنی که تا چه حد موفق بودهای.
به بیانی دیگر، ممکن است خودت را موفق بدانی اما در چشم جهان شکستخوردهای تماشایی جلوه کنی. و این شکاف بهآسانی میتواند برعکس هم باشد. نمونهاش موارد فراوانی از چهرههای بسیار مشهور که دست به خودکشی زدهاند.
بااینحال، به قول یکی از نویسندگان در کوئورا: «زیستن بر اساس شرایط و قواعد خودت دشوارترین کار در دنیای امروز است [چرا که] بیشتر مردم سراسر عمرشان را بر اساس شروط و قواعد [دیگران] زندگی میکنند.» به بیان خود او (البته کمی اغراقآمیز):
در کودکی، آنگونه که والدینشان تصمیم میگیرند زندگی میکنند.
در مدرسه، آنگونه که معلمانشان تصمیم میگیرند زندگی میکنند.
در خانه، آنگونه که همسرشان تصمیم میگیرد زندگی میکنند.
در محل کار، آنگونه که رؤسایشان تصمیم میگیرند زندگی میکنند.
در پیری، آنگونه که فرزندانشان تصمیم میگیرند زندگی میکنند.
در پایان، فارغ از «شرایط و قواعدی» که ممکن است از محیط خود درونی کرده باشید، این شما هستید و فقط شما که در نهایت تعیین میکنید تا چه اندازه موفق بودهاید. و اگر احساس میکنید به آرمانهای تعیینشدهتان وفا نکردهاید، این آزادی را دارید که—با کمک حرفهای یا بیآن—انتخابهای تازهای در سبک زندگیتان انجام دهید و تصویری را که از خود دارید دگرگون کنید.
psychologytoday.com